قورباغه به کانگورو گفت ؛
من می توانم بپرم و تو هم می توانی
پس اگر با هم ازدواج کنیم بچه مان میتواند از روی کوه ها بپرد ... یک فرسنگ بپرد. و ما می توانیم اسمش را "قورگورو" بگذاریم ...
کانگورو گفت : عزیزم چه فکر جالبی ! من با خوشحالی با تو ازدواج می کنم،
اما در باره "قورگورو" بهتر است اسمش را بگذاریم " کانباغه"
آنها مدتها بر سر "قورگورو" و "کانباغه" بحث کردند...
آخرش قورباغه گفت : برای من نه "قورگورو" مهم است نه " کانباغه" اصلا من دلم نمی خواهد با تو ازدواج کنم...
کانگورو گفت: چه بهتر!
قورباغه دیگر چیزی نگفت
کانگورو هم جست زد و رفت ...
آنها هیچ وقت ازدواج نکردند بچه ای هم نداشتند که بتواند از کوه ها بجهد و یا یک فرسنک بپرد...
چه بد و چه حیف که نتوانستند فقط سر یک اسم توافق کنند ...
این قصه زیبا از شل سیلور استاین مفهوم جالبی دارد...
"پتانسیل موجود برای دستاوردهای بزرگ، قربانی اختلاف نظرهای کوچک می شوند " هر آدمی درون خود کوزه ای دارد که با عقاید ، باورها و دانشی که از محیط اطرافش می گیرد، پر میشود .
نه که نتواند، دیگر نمی خواهد چیز بیشتری دريافت كند.
پس تفکر را کنار می گذارد و با تعصب از کوزه باورهایش دفاع می کند و حتی برای آن می میرد.
اما آدم غیر متعصب تا لحظه مرگ در حال پر کردن کوزه است و صدها بار محتوای آن را تغییر میدهد .
اگر شما مدتی است که افکارتان تغییر نکرده ، بدانید که در این مدت فکر نکرده اید .
آب هم اگر راکد بماند فاسد می شود ..