حافظ که به بازار زندگی مینگریست، سرجمع نه سود آن را و نه زیانش را به چیزی نمیگرفت. به نظر او سود و زیان این بازار، چیز دندانگیری نیست. به بازی شبیهتر است تا بازار. و ترجیح میداد آدمی کمتر خود را درگیر این بازار کند و سرنوشت خود را به سود و زیان این بازار گره نزند. ترجیح حافظ در این بازار، درویشی و خرسندی بود. درویشِ خرسند کسی است که از این بازار تا جای ممکن فراغت پیدا کند و در این فراغت و بینیازی به خرسندی دست یابد:
در این بازار اگر سودی است با درویش خرسند است
خدایا مُنعِمم گردان به درویشی و خرسندی
آزارهایی که در این بازار، دامنگیر سوداگران میشود بسی بیشتر از بهرهها و برخورداریهاست. پس در ارزیابی او فراغت از کل این ماجرا، به سعادت نزدیکتر است:
نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان
گر شما را نه بس اين سود و زيان ما را بس
به خود مینگریست که نام نیکی از این بازار به کف آورده، اما از چشمانداز رندان، این سود و زیانها اعتبار چندانی ندارد:
نام حافظ رقم نیک پذیرفت ولی
پیش رندان رقم سود و زیان این همه نیست
اگر بازارِ پُرهیاهوی دنیا چنین بیثمر است، آیا بازار دیگری هم هست که دل بستن به سود آن را خواهان باشد؟ پاسخ او آری است:
به عزمِ مرحلهٔ عشق پیش نِه قدمی
که سودها کنی ار این سفر توانی کرد
و البته این سفر پُرفایده، که گوهر مقصود در گرو آن است، سفری دریایی و پرمخاطره است:
چو عاشق میشدم گفتم که بُردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خونفشان دارد
و چه بسا رهرو در اثر مواجهه با طوفانها دلسرد شود:
چه آسان مینمود اول غمِ دریا به بوی سود
غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمیارزد
با اینهمه و به رغمِ اینهمه، او اگر چه در برابر بازار دنیا، جانب فراغت و عافیت را میگیرد، به عشق که میرسد عافیتاندیش نیست:
صحبت عافیتت گرچه خوش افتاد ای دل
جانب عشقْ عزیز است فرومگذارش
آن سودها و کامیابیها و پیروزیها که در بازارهای دیگر، فراچنگ میآید «اینهمه نیست» و در اساس «حاصل کارگه کون و مکان» و «اسباب جهان» اینهمه نیست. و از آن سو، دستیافتن به گوهر مقصود نیز نیازمند سفر پرمخاطرهٔ دریایی است که با عافیت نمیسازد. با این حال، ارج و قدر آن گوهر که «نقش مقصود از کارگاه هستی» است چندان است که او را به چشم پوشیدن از عافیت مُجاب میکند.
〰️ صدیق قطبی