جمعه هجدهم بهمن 1387
کاش آسمان ميدانست درد من چيست !
کاش ميدانست نياز من چيست!
کاش ميدانست به يک قطره باران نيز قانعم….
کاش آسمان ميدانست درد مني که همان کوير خشک و بي جانم چيست!
دلم مثل کوير از محبت و عشق خشک و بي جان است ،
عاشقم ولي ، يک عاشق تنها!
يک عاشق بي کس ! عاشقي که معشوقش در کنارش نيست….
کاش دريا ميدانست کوير چيست!
راز درون دريا رويايي است محال براي همان کوير تنها!
دلم مثل کوير آرزوي ديدن دريا را دارد اما دريايي نيست تنها يک خواب است و بس!
کاش باران ميدانست معني انتظار چيست ….
مني که همان کوير تشنه و بي جانم سالهاست که انتظار يک قطره باران
را ميکشم اما افسوس که اين انتظار بيهوده است….
و اي کاش آسمان ميدانست درد دل اين کوير خسته و تشنه چيست
نوشته شده توسط sara در ساعت 4:44 | لینک
|
پنجشنبه هفدهم بهمن 1387

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمنک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمنک است
نوشته شده توسط sara در ساعت 16:27 | لینک
|
پنجشنبه هفدهم بهمن 1387
براستی آن همه واژه کجا رفتند ... واژه هایی که می بایست بر سفیدی این
کاغذ بنشینند ... تا شاید بتوانند امروز را تفسیر کنند ... نمیدانم ...
نمیدانم ... انگارموریانه مغزم را خورده و پوک کرده است ... تو کجای این
تفسیر می نشینی اگر بخواهم باز نویسمت ... خود را نمیدانم ... خود را
بارها در قالب این واژه ها گنجانده ام ... ولی باز ... باز نتوانسته ام
خود را معنی کنم ... می ترسم ... می ترسم ترا در واژه ای بگنجانم ... می
ترسم ترا نیز به مانند خود تهی تفسیر کنم.
ببخشا مرا ... ببخشا ... امروز باز ترا رنجاندم ... خسته بودم ... تو از زندگی می گفتی ... زندگی همین است ... کشمکش، مقابله، درگیر شدن و سرانجام شکستن موانع یا شکست خوردن از موانع ... چه آسان زندگی را در کلمات خلاصه می کنی ... همیشه انسان راهی برای فرار و فراموشی در زندگی می جوید ... کلمات ... کلماتی که تو می گفتی ... هر کدام بر زاویه ای از ذهنم می نشستند ... ذهنی که اشباح شده بود از فضای دم کردهء شهر ... قدری سکوت ... قدری مکث احساس می کنم به مانند پَر کاهی شده ام ... رها در باد و در حال جدا شدن از خود و از دنیا ... و تو رفته ای ... باز رنجیدی ... رنجیدی ... ببخشا مرا ..
ببخشا مرا ... ببخشا ... امروز باز ترا رنجاندم ... خسته بودم ... تو از زندگی می گفتی ... زندگی همین است ... کشمکش، مقابله، درگیر شدن و سرانجام شکستن موانع یا شکست خوردن از موانع ... چه آسان زندگی را در کلمات خلاصه می کنی ... همیشه انسان راهی برای فرار و فراموشی در زندگی می جوید ... کلمات ... کلماتی که تو می گفتی ... هر کدام بر زاویه ای از ذهنم می نشستند ... ذهنی که اشباح شده بود از فضای دم کردهء شهر ... قدری سکوت ... قدری مکث احساس می کنم به مانند پَر کاهی شده ام ... رها در باد و در حال جدا شدن از خود و از دنیا ... و تو رفته ای ... باز رنجیدی ... رنجیدی ... ببخشا مرا ..
نوشته شده توسط sara در ساعت 16:25 | لینک
|
