من و تو
.
تو هم از این شب دلگیر ، بدت می آید
تو هم از نشئه ی تخدیر ، بدت می آید
من هم از آمدن صبح ، کمی نومیدم
تو هم از این همه تاخیر، بدت می آید.
من هم از گردش ایام ، شکایت دارم
تو هم از طالع و تقد یر ، بدت می آید.
من هم از این همه نیرنگ ، به تنگ آمده ام
تو هم از این همه تزویر ، بدت می آید.
من هم از زوزه ی یک گرگ ، دلم می گیرد
تو هم از عربده ی شیر ، بدت می آید.
من هم از صحبت زندان و قفس ، بیزارم
تو هم از بستن و زنجیر ، بدت می آید.
هیچکس دوست ندارد که بمیرد آهو
تو هم از اسلحه و تیر ، بدت می آید
دست من نیست که از دشنه تنفر دارم
تو هم از نیزه و شمشیر بدت می آید.
گر قرار است که یادی ز گدایی نشود
تو هم از یک شکم سیر ، بدت می آید.
من هم اقرار به اهمال برایم سخت است
تو هم از گفتن تقصیر ، بدت می آید.
من هم از پند پدر حوصله ام سر می رفت
تو هم از موعظه ی پیر ، بدت می آید.
هرکه آزادگی آموخت سر از «کیوان »زد
تو هم از واژه ی تحقیر ، بدت می آید.
از پروانه خواستم, راز سخن گفتن با گلها را برايم بگويد.
پاسخ داد: سخن گفتن با گلها به چه كارت آيد؟
گفتم: سراغ گلي را ميجويم. ميشناسياش؟؟؟
گفت: كدامين گل تو را اينچنين بيتب و تاب كرده است؟
گفتم: به دنبال زيباترينم.
گفت: گل سرخ را ميگويي؟
گفتم: سرختر از آن سراغ ندارم.
گفت: به عطر كدامين گل شبيه است؟
گفتم: خوشتر از آن بوي ديگري نميشناسم.
گفت: از ياس ميگويي؟
گفتم: سپيدتر از آن نيز نميدانم.
گفت: در كدامين گلستان ميرويد؟
گفتم: در گلستاني كه از شرم ديدگانش هيچ گل ديگري نميرويد
به ناگاه ديدم پروانه،
مستانه بيقرار شده است.
بيتابتر از من ناآرامي ميكند ....
از اين گل و آن بوته، سراغش را ميجويد ....
گفت: اسمش چيست كه اينگونه از آدميان دل برده است؟
گفتم به زيبايي نامش نديدم.
گل نرگس را ميگويم. ميشناسياش؟؟؟
به ناگاه ديدم پروانه، توان سخن گفتن ندارد.
بالهايش به روشني شمع ميدرخشيد.
گويي شعله از درون، وجودش را به التهاب درآورده بود.
توان رفتن نداشت ...
به سختي خود را به روي باد نشاند و از مقابل ديدگانم دور شد ....
آري....
او گل نرگس را يافته بود. شرارههاي وجودش خبر از آن گل زيبا ميداد ....
اينك دوباره من ماندم و اين نام آشنا و غريب ....
در صحراهاي غربت, تا آدينهاي ديگر, به انتظار نشستهام،
تا شايد به همراه پروانهاي, به ديار آشنايت قدم گذارم ....
)
پروانهوارم كن كه ديگر تحمل دوريت ندارم ....
عزيزمن ميدانم كه لحظه ديدار نزديك است اما ديگر توان ثانيهها را ندارم ....
ميدانم كه چيزي به پايان راه نمانده است اما ديگر توان رفتن ندارم ....
ميدانم كه تا سپيدهدم وصال، طلوع و غروبي چند, باقي نمانده است، اما ديگر تاب سرخي غروب را ندارم ....
از اين رنگ رنگ پروانههاي دروغين خسته شدهام.......
از آدينههاي سراب گونهي بي وصال به ستوه آمدهام........
ديگر توان رفتن ندارم.......
زودتر بيا
خیلی وقتها در تنهایی
یا در لحظه با تو بودن
از خود می پرسم
که چقدر من را دوست داری
که چقدر من را دوست میداری
که در آن هنگام
به یاد لحظه ای می افتم
که در یک شب زیبای زمستانی سرد
در آغوش گرمای وصال
که به پهنای یک دشت وصیع یاسهای وحشی
گسترانیده شده بود
فالی افتاد بین من و تو
که درآن فال به من ثابت شد
که تو تنها مرا
پانزده تا دوست میداری
پانزده ؟
پانزده از صد
شاید تو فکر کنی که خیلی کم است
ولی من با تمام وجودم اعتراف خواهم کرد
که این پانزده از بیستی که به هنگام
سوال از دخترک کوچکی که از او می پرسند
که چقدر مادرت را دوست میداری ؟
و آن دخترک با تمام وجود
به بیشترین حد امکانی که فکر میکند
و با عشقی زیادی که به مادر دارد عدد بیست را به زبان می آورد
بیشتر است
آری من مطمعن هستم که آن پانزده من از آن بیست دخترک بیشتر است .
حال دوست داری که بدانی چقدر بیشتراست؟
پس گوش کن تا بگویم
تا حال فکر کرده ای که از زمان خلقت زمین و انسان
چند قطره باران باریده است؟
دوست داری که لحظه ای به تک تک قطراتی که از آن زمان تا بحال باریده اند فکر کنی
آیا می توانی بگویی که چند قطره تا بحال از ابرهای زیبا شروع به باریدن کرده اند؟
خوب نمی خواهد بیش از این فکر کنی
من این کار را قبلا انجام داده ام
می توانی بگویی پانزده تا
آری اگر می خوای تعداد قطراتی که ازاول خلقت انسان تا بحال شروع به باریدن کرده اند را بگویی
می توانی بگویی پانزده
چون که من می توانم با اطمینان خیال
بگویم که آن پانزده فال قشنگ به معنای تمام قطرات باران باریده شده می باشد
پس با تمام وجود من هم به تعداد پانزده تا دوستت دارم
و همیشه
و همه جا بیادت هستم

