
مرا صد بار هم از خود برانی دوستت دارم
به زندان خیانت هم کشانی دوستت دارم
چه حاصل از جفا کردن چه سود از عشق ورزیدن
مرا لایق بدانی یا ندانی دوستت دارم


روزها یكی پس از دیگری می گذرند و این منم كه همچون روحی نا آرام قافله ی عمر را از گذرگاه خیال عبور داده و دفتر خاطرات زندگی را ورق می زنم ... گاه اشك حسرت در چشمانم حلقه می زند و گاه اشك شوق ... گاه لبریز از تمنا می شوم و گاه سرشار از نفرت ... گاه آرزوی بازگشت به روزهای خوش گذشته را دارم و گاه راضی و خشنود از شتاب سرسام آور گذر عمر ...
نمی دانم از این پس چه خواهد شد ؟! نمی دانم آرامگاه این تن خسته كدام دیار خواهد بود ؟! نمی دانم ... اما این را می دانم كه هر بهار را خزانی و هر خزان را بهاری است ... در پس هر غمی ، شادی است و پایان سیاهی ، سپیدی ! و چه بی معنا بود احساس شیرینی و حلاوت طعم پیروزی بدون درك طعم تلخ شكست ... به راستی كه همین غم ها و شادی هاست كه زندگی را زیبا ، خیال انگیز و دوستداشتنی نموده است !!!
