کاش آسمان ميدانست درد من چيست !
کاش ميدانست نياز من چيست!
کاش ميدانست به يک قطره باران نيز قانعم….
کاش آسمان ميدانست درد مني که همان کوير خشک و بي جانم چيست!
دلم مثل کوير از محبت و عشق خشک و بي جان است ،
عاشقم ولي ، يک عاشق تنها!
يک عاشق بي کس ! عاشقي که معشوقش در کنارش نيست….
کاش دريا ميدانست کوير چيست!
راز درون دريا رويايي است محال براي همان کوير تنها!
دلم مثل کوير آرزوي ديدن دريا را دارد اما دريايي نيست تنها يک خواب است و بس!
کاش باران ميدانست معني انتظار چيست ….
مني که همان کوير تشنه و بي جانم سالهاست که انتظار يک قطره باران
را ميکشم اما افسوس که اين انتظار بيهوده است….
و اي کاش آسمان ميدانست درد دل اين کوير خسته و تشنه چيست

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمنک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمنک است
ببخشا مرا ... ببخشا ... امروز باز ترا رنجاندم ... خسته بودم ... تو از زندگی می گفتی ... زندگی همین است ... کشمکش، مقابله، درگیر شدن و سرانجام شکستن موانع یا شکست خوردن از موانع ... چه آسان زندگی را در کلمات خلاصه می کنی ... همیشه انسان راهی برای فرار و فراموشی در زندگی می جوید ... کلمات ... کلماتی که تو می گفتی ... هر کدام بر زاویه ای از ذهنم می نشستند ... ذهنی که اشباح شده بود از فضای دم کردهء شهر ... قدری سکوت ... قدری مکث احساس می کنم به مانند پَر کاهی شده ام ... رها در باد و در حال جدا شدن از خود و از دنیا ... و تو رفته ای ... باز رنجیدی ... رنجیدی ... ببخشا مرا ..

دلم تنها و بی کس چون قناری ست
چو گل در خاک گلدانی غریبه
درون پوسیده و ظاهر بهاریست
شکستم سوختم طاقت سر امد
نگو با من دوایت بردباری است
که را گویم در این غربت خدایا
مرا در سینه زخمی سخت کاری ست
درون قاب کوچک زده ماندن
نشان از لحظه های بیقراریست
نمی دانم چرا غم اشنایم
همیشه شادی از قلبم فراریست
|
حديث رمضان |
| قال
اميرالمومنين عليه السلام صوم القلب خير من صيام اللسان و صوم اللسان خير من صيام البطن. روزه قلب بهتر از روزه زبان است و روزه زبان بهتر از روزه شكم است. غرر الحكم، ج 1، ص 417، ح 80 |
|
دعاي رمضان |
|
روز دوازدهم اللهمّ زَیّنّی فیهِ بالسّتْرِ والعَفافِ
واسْتُرنی فیهِ بِلباسِ القُنوعِ والكَفافِ
واحْمِلنی فیهِ على العَدْلِ والإنْصافِ وامِنّی
فیهِ من كلِّ ما أخافُ بِعِصْمَتِكَ یا عِصْمَةَ
الخائِفین. |
|
کلام رمضان |
| ماه
رمضان، ماهى است كه مىشود با تذكّر و توجّه در
آن، به جبرانِ كردههاى ناپسند پرداخت. در «دعاى
ابوحمزه»، عبارتى بسيار تكاندهنده وجود دارد؛ كه
آن عبارت، اين است: «و اعلم انّك للرّاجى بموضع
اجابةٍ و للملهوفين بمرصد اغاثةٍ و انّ فى اللّهف
الى جودك و الرّضا بقضائك عوضاً من منع الباخلين و
مندوحةً عمّا فى ايدى المستأثرين و انّ الراحل
اليك قريبُ المسافةِ و انّك لا تحتجب عن خلقك الاّ
ان تحجبهم الاعمال دونك.» فرد دعا خوان و ثناگو،
عرض مىكند: «اى خداى من! من اميد به تو را بر
اميد به غير تو ترجيح دادم. پناه آوردن به تو را
جايگزينِ پناه بردن به ديگران كردم و مىدانم اگر
كسى به سوى تو بيايد، راه نزديك است...» هر جا هستيد، هر كه هستيد، در هر لباسى هستيد، در هر سنّى هستيد؛ اى جوان! اى پسر و دختر جوان! اى مرد و زن ميانسال! اى پيرمردان و پيرزنان! اى فقرا! اى اغنيا! اى علما! اى متوسّطالسوادها! هر كه هستيد، اگر احساس نياز به خدا مىكنيد - كه هر انسانِ سالمى اين احساس را مىكند - بدانيد كه خدا نزديك است! يك لحظه دلتان را به خدا متوجّه كنيد؛ جواب را خواهيد شنيد. ممكن نيست كسى با خدا از روى دل حرف بزند، ولى جواب الهى را نشنود! خدا به ما جواب مىدهد. وقتى ديديد دلِ شما ناگهان منقلب شد، اين همان جوابِ خداست. وقتى ديديد اشكِ شما جارى شد، وقتى ديديد روح شما به اهتزار در آمد، وقتى ديديد طلب، با همهى وجود از سر تا پاى شما جارى شد، بدانيد اين همان پاسخ الهى است. |
من و تو
.
تو هم از این شب دلگیر ، بدت می آید
تو هم از نشئه ی تخدیر ، بدت می آید
من هم از آمدن صبح ، کمی نومیدم
تو هم از این همه تاخیر، بدت می آید.
من هم از گردش ایام ، شکایت دارم
تو هم از طالع و تقد یر ، بدت می آید.
من هم از این همه نیرنگ ، به تنگ آمده ام
تو هم از این همه تزویر ، بدت می آید.
من هم از زوزه ی یک گرگ ، دلم می گیرد
تو هم از عربده ی شیر ، بدت می آید.
من هم از صحبت زندان و قفس ، بیزارم
تو هم از بستن و زنجیر ، بدت می آید.
هیچکس دوست ندارد که بمیرد آهو
تو هم از اسلحه و تیر ، بدت می آید
دست من نیست که از دشنه تنفر دارم
تو هم از نیزه و شمشیر بدت می آید.
گر قرار است که یادی ز گدایی نشود
تو هم از یک شکم سیر ، بدت می آید.
من هم اقرار به اهمال برایم سخت است
تو هم از گفتن تقصیر ، بدت می آید.
من هم از پند پدر حوصله ام سر می رفت
تو هم از موعظه ی پیر ، بدت می آید.
هرکه آزادگی آموخت سر از «کیوان »زد
تو هم از واژه ی تحقیر ، بدت می آید.
از پروانه خواستم, راز سخن گفتن با گلها را برايم بگويد.
پاسخ داد: سخن گفتن با گلها به چه كارت آيد؟
گفتم: سراغ گلي را ميجويم. ميشناسياش؟؟؟
گفت: كدامين گل تو را اينچنين بيتب و تاب كرده است؟
گفتم: به دنبال زيباترينم.
گفت: گل سرخ را ميگويي؟
گفتم: سرختر از آن سراغ ندارم.
گفت: به عطر كدامين گل شبيه است؟
گفتم: خوشتر از آن بوي ديگري نميشناسم.
گفت: از ياس ميگويي؟
گفتم: سپيدتر از آن نيز نميدانم.
گفت: در كدامين گلستان ميرويد؟
گفتم: در گلستاني كه از شرم ديدگانش هيچ گل ديگري نميرويد
به ناگاه ديدم پروانه،
مستانه بيقرار شده است.
بيتابتر از من ناآرامي ميكند ....
از اين گل و آن بوته، سراغش را ميجويد ....
گفت: اسمش چيست كه اينگونه از آدميان دل برده است؟
گفتم به زيبايي نامش نديدم.
گل نرگس را ميگويم. ميشناسياش؟؟؟
به ناگاه ديدم پروانه، توان سخن گفتن ندارد.
بالهايش به روشني شمع ميدرخشيد.
گويي شعله از درون، وجودش را به التهاب درآورده بود.
توان رفتن نداشت ...
به سختي خود را به روي باد نشاند و از مقابل ديدگانم دور شد ....
آري....
او گل نرگس را يافته بود. شرارههاي وجودش خبر از آن گل زيبا ميداد ....
اينك دوباره من ماندم و اين نام آشنا و غريب ....
در صحراهاي غربت, تا آدينهاي ديگر, به انتظار نشستهام،
تا شايد به همراه پروانهاي, به ديار آشنايت قدم گذارم ....
)
پروانهوارم كن كه ديگر تحمل دوريت ندارم ....
عزيزمن ميدانم كه لحظه ديدار نزديك است اما ديگر توان ثانيهها را ندارم ....
ميدانم كه چيزي به پايان راه نمانده است اما ديگر توان رفتن ندارم ....
ميدانم كه تا سپيدهدم وصال، طلوع و غروبي چند, باقي نمانده است، اما ديگر تاب سرخي غروب را ندارم ....
از اين رنگ رنگ پروانههاي دروغين خسته شدهام.......
از آدينههاي سراب گونهي بي وصال به ستوه آمدهام........
ديگر توان رفتن ندارم.......
زودتر بيا
خیلی وقتها در تنهایی
یا در لحظه با تو بودن
از خود می پرسم
که چقدر من را دوست داری
که چقدر من را دوست میداری
که در آن هنگام
به یاد لحظه ای می افتم
که در یک شب زیبای زمستانی سرد
در آغوش گرمای وصال
که به پهنای یک دشت وصیع یاسهای وحشی
گسترانیده شده بود
فالی افتاد بین من و تو
که درآن فال به من ثابت شد
که تو تنها مرا
پانزده تا دوست میداری
پانزده ؟
پانزده از صد
شاید تو فکر کنی که خیلی کم است
ولی من با تمام وجودم اعتراف خواهم کرد
که این پانزده از بیستی که به هنگام
سوال از دخترک کوچکی که از او می پرسند
که چقدر مادرت را دوست میداری ؟
و آن دخترک با تمام وجود
به بیشترین حد امکانی که فکر میکند
و با عشقی زیادی که به مادر دارد عدد بیست را به زبان می آورد
بیشتر است
آری من مطمعن هستم که آن پانزده من از آن بیست دخترک بیشتر است .
حال دوست داری که بدانی چقدر بیشتراست؟
پس گوش کن تا بگویم
تا حال فکر کرده ای که از زمان خلقت زمین و انسان
چند قطره باران باریده است؟
دوست داری که لحظه ای به تک تک قطراتی که از آن زمان تا بحال باریده اند فکر کنی
آیا می توانی بگویی که چند قطره تا بحال از ابرهای زیبا شروع به باریدن کرده اند؟
خوب نمی خواهد بیش از این فکر کنی
من این کار را قبلا انجام داده ام
می توانی بگویی پانزده تا
آری اگر می خوای تعداد قطراتی که ازاول خلقت انسان تا بحال شروع به باریدن کرده اند را بگویی
می توانی بگویی پانزده
چون که من می توانم با اطمینان خیال
بگویم که آن پانزده فال قشنگ به معنای تمام قطرات باران باریده شده می باشد
پس با تمام وجود من هم به تعداد پانزده تا دوستت دارم
و همیشه
و همه جا بیادت هستم


مرا صد بار هم از خود برانی دوستت دارم
به زندان خیانت هم کشانی دوستت دارم
چه حاصل از جفا کردن چه سود از عشق ورزیدن
مرا لایق بدانی یا ندانی دوستت دارم

